طبیعی است که افراد با شنیدن یک چیز ، یاد چیزهای دیگر بیفتند و بنابراین روند طبیعی یک گفتوگو این است که صحبت از یک جا شروع میشود و به یک جایی کاملاً متفاوت ختم میشود. برای همین در جاهایی که گفتوگو با هدف خاصی انجام میشود، لازم است که یک نفر هر از گاهی گویندگان را به مسیر مورد نظر بازگرداند.
اما برخی افراد با زیرکی(؟) از این مساله به عنوان یک شگرد استفاده میکنند و هر وقت مطالب گفته شده از سوی دیگران به کامشان نبود، جریان بحث ر ابا طرح کردن آگاهانه یک مبحث متفاوت عوض میکنند.
نسیم شمال شعری دارد به همین مضمون، او به دیدن شخصی میرود و ادامه ماجرا
را از زبان خود او بخوانید:
«دیدمش میکرد دور حوض مسجد را وجب
گفتم ای دارای اسرار و علوم محتجب
این وجب یعنی چه؟ گفتا از «رجب» منما عجب !
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب !
گفتم ای از رنگ علم و معرفت ریشت خضاب
من وجب پرسم، تو از رجب گویی جواب
فرق نادادی حُسن را از رُسن در انتخاب
کار و بار مملکت چون است ای عالیجناب؟
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!
از فلان الدوله پرسیدم جوابم را نداد
از کج و از چوله پرسیدم جوابم را نداد!»
(دیوان اشعار نسیم شمال الان در دسترسم نیست و ابیات فوق را ممکن است کمی متفاوت به خاطر آورده باشم).












