«امّاره» صيغه مبالغه و از مادّه امر است؛ يعنى بسيار امر كننده. نفس گاهى تمام عواملش، از گوش، چشم، زبان و... گرفته تا ساير اندام‏ ها را به گناه امر مى كند؛ در واقع از هواهاى خود پيروى مى كند و گاهى تمام عواملش را به طرف صواب فرمان مى دهد و از مقام عقل اطاعت مى كند. در هر دو صورت، به نفس، «امّاره» گفته مى شود. اما از نظر متشرعه اين لفظ (امّاره) به طور مطلق در معناى منفى (حالت اولى) استعمال مى شود؛ يعنى از لفظ امّاره، «امّاره بالسوء» اراده مى كنند. چنانچه در قرآن شريف نيز به همين معنا آمده است. آنجا كه مى فرمايد:

وَ ما أُبْرِءُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لاَءَمّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى(106).

من نفس خود را تبرئه نمى كنم؛ زيرا نفس قطعاً به بدى فرمان مى دهد.

2. نفس مُسَوَّله :

نفس گاهى شيطنت و فريبكارى مى كند. اعمال و كارهاى زشت را به صورت زيبا جلوه مى دهد. در اين صورت، نفس را مسوّله مى نامند. مانند نفوس برادران يوسف صديق . اين برادران، كشتن و يا به چاه افكندن جمال انسانيّت را زيبا مى ديدند. نابودى مظهر كمال و الگوى جمال را براى خود كرامت مى پنداشتند. لذا دست به اين كار زشت و ناپسند زده، او را در چاه عميقى افكندند و رفتند. آنان چون جريان را به پير كنعان گزارش دادند، ناراحت و افسرده خاطر گرديد و فرمود: بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسَكُمْ اَمرا فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللّه‏ُ الْمُسْتَعانُ عَلى ماتَصِفُونَ.(107)نفوستان كار بدى را بر شما آراسته [و فريبتان داده] است. پس بايد شكيبايى خوبى نمود و از خداى بزرگ يارى خواست. بنابراين، نفس مسوّل يعنى نفس فريب دهنده و گول‏ زننده.

3. نفس ملهمه :

گاهى نفس مورد لطف و عنايت ذات حق (جلّ و علا) قرار مى گيرد. راه و چاه را به او نشان مى دهد؛ يعنى راه فساد و گناه و انحراف و هم چنين راه هدايت و صلاح و سداد را به او ارائه مى كند. در اين صورت، به نفس، «نفس ملهمه» مى گويند. چنانچه در سوره مباركه شمس مى فرمايد:

فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها.

در اين وضعيت، گروهى طريق فساد و كجروى را در پيش مى گيرند و به دَرَكات جحيم مى شتابند. گروهى ديگر راه صلاح و صراط مستقيم را انتخاب مى كنند و لباس تقوا مى پوشند و اهل بهشت مى شوند. خداوند مى فرمايد:فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَياة فَاِنَّ الْجَحيمَ هِى الْمَأوى، وَ اَمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِى الْمَأوى.(108)

اما هر كه طغيان كرد و زندگى پست دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است و اما كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفس را[خود] را از هوس باز داشت، ولى جايگاه او همان بهشت است.

4. نفس لوّامه :

نفس انسان به خاطر آن كه به خود محبّت دارد، هم خود را و هم كارهاى خود را دوست مى دارد و اين علاقه به قدرى شديد است كه حتى زشتى هاى خود را به صورت زيبا مى بيند. غالبا آن كسى كه دزدى و راهزنى را پيشه خود قرار داده، هرگز فكر نمى كند كه اين كار، كار زشتى است، بلكه اين كار را براى خود افتخار مى داند و هم چنين كسى كه شكنجه‏ گر يك زندان يا جلّاد يك سلطان مى شود و هر كسى را طبق دستور مافوق، شكنجه يا اعدام مى كند، هيچ گاه اين عمل خود را ناپسند نمى بيند، بلكه خوشحال است از اينكه شايسته خدمت سلطان شده است.

اما گاه‏ گاهى هم با انديشه و تفكر سر عقل مى آيد و به زشتى هاى عمل خود پى مى برد و پيش وجدان خود شرمنده مى شود. در اين حالت، به خود مى آيد و خود را سرزنش مى کند. در اين صورت، به نفس، «نفس لوّامه» مى گويند. اگر نفس اين حالت را پيدا كند، حالت بسيار خوبى خواهد بود و در واقع ارزش و اعتبار خود را به دست آورده است. خداوند مى فرمايد:

لا اُقْسِمُ بِيَومِ الْقِيامَة وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ.(109)  نه، سوگند نه رستاخيز، و [باز]، نه! سوگند به وجدان سرزنشگر. نفس لوّامه آن قدر از نظر شرعى مورد اهميت است كه خداوند بدان قسم مى خورد. اگر خداوند به ماه، آفتاب، روز، شب، قيامت و بسيارى از اشياى ديگر قسم مى خورد، همه اين امور حائز اهميت و با ارزش است. از اينجا اهميت لوامه نيز معلوم مى شود.

5. نفس مطمئنه :

نفس گاهى در زمينه اصول و عقايد و معارف اسلامى، از وادى شك و ترديد خارج مى شود و خود را عين اليقين و اطمينان مى رساند. مانند نفس ناطقه اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه مى فرمود: ما رأيتُ شَيْئا اِلاّ وَ رَأَيْتُ اللّه‏ِ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ. هيچ چيزى مشاهده نكردم، مگر آن كه خدا را قبل و بعد از آن و همراه آن ديدم. و بالاتر از اين هم مى فرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ لَما ازْدَدْتُ يَقينا. اگر پرده [اين جهان ماده] نيز كنار رود، هرگز چيزى بر يقين من افزون نخواهد شد.اين مرحله، حقيقت حق اليقين است.

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مكان آدميّت

نفس را در اين حالت «نفس مطمئنه» مى گويند.

6. نفس راضيه :

گاهى نفس انسان در اثر درك حقايق و تشخيص فلسفه احكام و حوادثى كه در جهان به وجود مىآيد، مانند طوفان، زلزله، سيل و... به قضاى الهى راضى مى شود و از وقوع هيچ حادثه ‏اى اظهار عدم رضايت نمى كند و هر چه از دوست برسد، آن را نيكو مى داند. نفس را در اين حالت «نفس راضيه» مى خوانند. اين تسليم و رضا، يكى از حالات بسيار خوب انسان است. منطقِ اين گونه انسان‏ ها را شاعر عارف، بابا طاهر چنين مى سرايد:

يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد

من از درمان درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد

7. نفس مرضيه :

گاهى نفس در اثر انجام تكاليف شرعى و اداى وظايف عبوديّت و بندگى و ترك تمام معاصى و گناهان، مورد رضايت و عنايت خاصه پروردگارش قرار مى گيرد و از اين لحاظ، در اين حالت، آن را نفس مرضيه مى گويند. قرآن كريم در مورد مراحل سه گانه اخير، كه بالاترين مقامات نفس است، مى گويد:يا ايَّتُها النَّفْسُ الْمُطمَئِنَّهُ. اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَةً فَادْخُلى فى عِبادى وَ ادْخُلى جَنَّتى؛اى نفس مطمئنه! خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد و در ميان من درآى و در بهشت من داخل شو .

نفس مجمع القوى است

فلاسفه اسلامى بر اين سخن اذعان نموده و آن را به صورت يك قانون و اصل مسلم تلقى كرده‏ اند كه «النَّفْسُ فى وَحْدَتِهِ كُلُّ الْقُوى»؛ يعنى نفس در عين يكى بودن، تمام قواست. چه قوت و نيرويى كه منشأ خير و خوبىها است؛ مانند قوه عقليّه ملكيّه و چه قوايى كه هم خيرات و هم شرور از آن نشأت مى گيرد؛ مانند قوّه غضبيّه، قوّه شهويّه و قوّه هميّه. پس با توجه به اين كه هر يك از قوا، قوّه‏ اى است براى نفس و قسمتى از نفس را تشكيل مى دهد و به خاطر نسبت داده شدن هر يك از قوا به نفس، عنوان غيريّت به ذهن انسان تبادر مى كند. مع الوصف، نبايد به اين تبادر و سبقت ذهنى توجه نمود، بلكه عينيت نفس يا هر يك از قوا را بايد اذعان نمود و نسبت هر يك از قوا به نفس را بايد نسبت و اضافه بيانيه دانست؛ مانند «خاتم فضّه» (انگشتر نقره) كه مضاف عين مضاف اليه است؛ نه مثل «غلام زيد» كه مضاف، غير از مضاف اليه است. اضافه قوا به نفس، مانند اضافه سُور و آيات قرآن است به قرآن. مى گوييم سُوَر قرآن يا آيات قرآن.كوتاه سخن آن كه، هيچ يك از قوا از نفس جدا نيست، بلكه همه آنها از شؤونات نفس واحد است.

علماى اخلاق مى گويند: تجمّع اين قوا در محيط نفس و عينيّت آنها با هم، شبيه آن است كه شخصى حكيم با سه موجود متخالف الطبع، مانند گرگ، شيطان و درازگوش، با هم در يك محل خاصى تجمع كنند و با هم زندگى اجتماعى تشكيل دهند. البته اين سه موجود، از نظر فطرت و طينت با هم تغاير دارند. ادامه حيات و زندگى آنها در يك محل با توجه به داشتن خواسته‏ هاى متضاد و متغاير بسيار مشكل و دشوار است و به قول حكيم رومى

همچو مجنون در تنازع با شتر *** گه شتر چربيد و گه مجنون حُر

ميل مجنون پيش آن ليلى روان *** ميل ناقه پس پس كره دوان

خلاصه چون زندگى دسته جمعى اين چهار موجود با حفظ موقعيّت و كيان هر يك، محال و غير ممكن است، مگر آن كه كسر و انكسارى در يكايك آن‏ها به وجود بيايد و تا حدى حالت تعادلى بين آنها پديد آيد، به طورى كه بتوانند با هم به حيات خود ادامه دهند. اگر قوه عاقله بتواند كنترل قواى ديگر را به دست بگيرد و هر يك از آنها را تحت فرمان و ارشادات خود بياورد، مى تواند سعادت دو جهان را نصيب خود گرداند؛ اما اگر حكومت و فرماندهى اين مجمع، به دست يكى از قواى ديگر قرار گيرد؛ بى شك شقاوت و بدبختى نصيب آنان خواهد گرديد.

قرآن شريف در اين باره كه فلاح و رستگارى تنها در تزكيه نفس و حاكميّت قوّه عاقله نهفته است، تأكيدات فراوانى نموده است. چنانچه در سوره شمس، پس از سوگندهاى يازده گانه مى فرمايد: قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّها. هر كس كه نفس [خود] را پاك كرد، قطعا رستگار شد، و هر كه آلوده‏ اش ساخت، قطعاً زيان كرد.